|
|
|
|
|
باز هم من .. باز هم همان نشاط سرشاری که در وجودم مخفی مانده بود .. روزگاری ... باز هم من .. باز همان قدرت مثبت .. قدرتی که در کنج دلم به ندرت اعمال وجود می کرد .. باز هم من .. اما این بار با تو .. دیگر با تو ... فقط . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:44 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد ان خاکم بخیر ، یاد مرز وطنم ، یاد دست مادرم ، من بدهکارم به رفتن ، تا که باز بوسه زنم ، به تواضع بر زمین ، بر زمین پاک ایران .. بوسه بر سنت و دین ، بوسه بر دستان ناز مادرم.. بوسه بر روی سپیدش ، بوسه بر اندک امیدش ، تا بگویم دوستش میدارم ، تا بگویم از غم و ناراحتی بیزارم ، تا دوباره عهد کنم فرزند اویم ، تا دوباره بتوانم تن بابا را ببویم ، تا بشینم و بگویم که عصای دست اویم ، تا دوباره بروم به شهر اهواز و در انجا همه ئ تعلقات خود بجویم . بروم به رود کارون ، بنشینم بر لب شط و در ان غروب زیبا ، کم کنم این اه و حسرت . بروم به کوی زیتون ، بروم به کوچمون ، بروم به کوچه ای که رنگ سابق را ندارد ، گرچه جای پای ما را در دل خود میگذارد ، گرچه تا دنیا دنیا ست او مرا به یاد دارد ، او مرا با خانه ئ بزرگ و درب شیریش ، با حیاط مستطیل و کاشی مرمری اش ، چه خوب خاطر میسپارد . خانه ام زیبا بود ، با صدای پای بابا ، با صبوریهای مادر ، با وجود رنگی من با هوای خوب خواهر ، انکه من را پرورش داد همچو مادر سفر طولانی ان یک برادر و دو خواهر انتظار خوب دیدار/ تا که ایند از سفر همه در کنار هم زیبا بود از تولد تا شبابم همه در انجا بود می روم این روزها تا دین خود ادا کنم تن تبعیدی را از فکر بد رها کنم تا دوباره مطمئن از این شوم که روح خانه زنده است از ان ماست گر چه جسم خاکی و مرمری اش روزگاریست که در بند شماست. " اذون مغرب " |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:38 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
khodahafez hamin hala hamin hala ke man tanham khodahafez be sharti ke befahmi tar shode cheshmam khodahafez kami ghamgin be yade oon hame tardid be yade asemooni ke mano az cheshme to midid... ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 23:24 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:28 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
رسم غریبی ست ... در پهنه این کویر خشک و بی اب و علف ، نیلوفر ها قد راست می کنند و عاشق می شوند .. و اقاقی ها اواز می خوانند عشق نیلوفرانه چه بی پیرایه است و اواز اقاقی چه عاشقانه . در ان کویر غم فراوان نیست ؛ حسرت فقدان باران نیست ؛ ... عاشقی سهل و اسان نیست ؛ اخر عشق بی سرو سامان نیست . ... اما ملالی هست ... ملالی که می ازارد روح خسته عاشق اهل کویر را . و این همان فاصله است ؛ که دوباره در دیاری دور تکرار می شود . قصه اینجاست ... که دو نیلوفر عاشق ؛ به جرم گل بودن در دوسوی پهنای کویر زندانیند ... قصه اینجاست ... که دو نیلوفر عاشق عمریست به هم می نگرند و مشتاقانه منتظر رسیدن بادی از شمال می شوند. بادی سخاوتمند ؛ که با دست پدرانه اش ان ها را به هم برساند ؛ بوسه ای بر رویشان زند و راهی شان کند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:0 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
در قائده بازی تو مست و خرابم در وصف تمنای دلت نقش برابم گر بازی دل را به تو من سخت ببازم یک غصه ندارم که تویی بنده نوازم صد صورت دل را به تو من غرض نهادم یک سیرت خود را ، ابدی، پای تو دادم گر روزی و سالی به تفکر بنشینم این غصه ندارم که چرا نقش زمینم این بازی دل ، این من و این حال خرابم از عشق تو بوده که دمی در تله دادم تا روز قیامت نفسم حبس بسازم گر نعوذ بالله ، به عشق تو نبازم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:0 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز متولد شدی ... و با حضور سبز و پر امیدت دل پدر و مادری جوان را به قدر اسمانی بی کران شاد کردی . میدانم ... میدانم که روزهای رنگین و معصوم کودکانه هر سال ، بهار زندگیت را جشن گرفتند و تو را تا درب بلورین جوانی بدرقه کردند ورودت یادم هست ... امروز روزی بود . لباسی مشکین ولی زیبا به تن داشتی .. . یادش بخیر ، همه در خانه ای نیلوفری به استقبالت امده بودیم ، اما چه حیف که دستانمان خالی بود . امروز تو دوباره متولد می شوی و شکر خدا که همه چیز امن و امان است . تو هستی ، من هستم ، و دوستان برقرارند . .. شکر خدا که من هستم تا دوباره کلامی ناچیز بر زبان اورم .. امید عزیز ، دوست خوبم ، برادر دوم من . . انشاالله همیشه سالم باشی و به هر انچه می خواهی برسی . تولدت سبز ، تولدت مبارک امروز ۸ تیرماه ۸۵ .... سالروز تولد امید نازنین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:30 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
در گوشه خلوت فکرم ، عطر خوشت بوییدم و چه اسان دانه دانه تارو پود موهای زیبایت شمردم . مثل کلاف سیاه ، پیچیده و مشکین ، شاید هزار دانه /// چگونه قادرم بشمارم ، دستانم کوچکند و حسابم هم ضعیف است . نکند دانه ای از نظر افتاده باشد ، ، نه ! هرگز ! این بار افق و عمود را با هم شمردم و نگذاشتم تار و پود با هم مرا بسوزاند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:0 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
در این دنیای پاک و خاکی من فقط یک عشق جا دارد و یک تن نه هر باری به جایی راه دارد نه هر روزی به سویی پا گذارد نه بی راهه رود، نه راه دشوار نه هر لحظه شود فدای یک یار قناعت بدهد دل را به اهی خیانت نکند با حس واهی نبیند هر دلی را ظرف صافی دل یارش بس اس با عشق وافی یکی را برگزیند مومن و مست که با دل باشد و در دین تهی دست که گر نماز دین را به عبادت نخواند و نباشد در سعادت بگوید شکرالله این خدا را که بخشد طعم خوب عشق ما را که بخشد زندگانی را به دنیا به انسان و زمین و دشت و دریا که داند هر یکی را بهر یاری چه یاران را بود در هر دیاری مسافت یک نفس یک کوه یک مرز مسافت تا دیار دور بی عرض مسافت تا کران سرد غربت مسافت تا دیار درد و هجرت همه را عاقبت نزدیک سازد رقیبی در چنین راهی نبازد که چون قسمت بود نه یک رقابت نه یک جنگ و اسیری و شهادت چو داند هر یکی را بهر یاری چه یاران را بود در هر دیاری چو داند علم اعلا و خدایی چو باشد اعلم و لا یتناهی پس او داند دل من در چه وضع است که یاران را چه امید و چه وصف است از او خواهم که حکمت را در این راه بگرداند به راه مرد اگاه و امیدی که تا پایان این دهر نگرداند دلی را غوطه در زهر که چون عاشق دل خود خوش ببیند به قرب پاک یزدانش بشیند که چون یاری کنار یار ماند خدا را بهترین معشوق داند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:0 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
درد خود را کی توانم گفت... دردی که اهسته بر جانم می افتد ، می تراشاند ، می سایاند و از بین می بردم و کلامی نمی پرسد حال زار مرا . درد ... درد تنهایی ، جدایی ... درد ... درد غربت ، درد هجرت ... درد فراق یار /// ... اااه ، چه اشنایند ، دردهایی که مرا محصور خود کردند و از بین خواهندم برد . و من که مجرب همه انهایم ، درد خود را کی توانم گفت ... درد فراق یار خوبم را کی توانم گفت ... درد فراق انهایی که رفتند و خاطراتی رنگین را روی ساعت خانه ام حک کردند . انهایی که برای یافتنشان باید در اسمانها گشت ، اگر ستاره ای شده باشند ، (((اما براستی نمی دانم کدامین اسمان لیاقت در اغوش گرفتن انها را دارد))) انهایی که در فراسوی مرزها خسته و دلتنگ نشسته اند ، انهایی که وفا دارند .. و وفایشان عشق و احساس و مردانگی شان است . انهایی که همیشه غریبند و شاید کوچ معنایشان باشد ... انهایی که دوستشان دارم و در این صلاة ظهر خرداد دعایشان میکنم . .... خدایم به همراهشان ،، الهی اامیین .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:0 توسط مهسا
|
|
||